روی تخته سنگی نوشته بود
: اگر جوانی عاشـــــــق باشد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم باید صـــبر کند
برای بار دوم که از آنجا رد میشدم زیر نوشته من نوشته ای بود : اگر صـــبر نداشت چه کند؟
با بی حوصلگی نوشتم بمـــیرد بهتر است
بار سوم که از آنجا می گذشتم انتظار داشتم زیر نوشته ام نوشته ای باشد
اما زیر تخته سنگ جوانی را مـــــــــرده یافتم.

به عاشقی ام گرمی لبت داد شـــــقایق آرامش مهتابی شب داد شقـــــــــایق
رسوا شدم ، آسوده شده فکرش و من را یک عاشـــق دیوانه لقب داد شــــــــقایق